تبليغاتX
صندلی های بی پایه
 

 

 سلام یعنی همان خدا حافظ

 

 می خواهم با عشق زندگی کنم

 نیاز به آرامش دارم ، 

در سال جدید 

 اینم واسه خود ِخود ِخود ِ خودت زمستونی عزیز

 

زندگی کرده ام به نفع خودم

و عقبتر دگر نخواهم رفت

بی تو بودن خود خود مرگ است

پس به سمت خطر نخواهم رفت

 

   

................................

  یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 0:44  توسط عمران 

 

تابستان رادوست دارم به خاطر شهریورش  ، زمستان را هم به خاطر صداقتش

   و تقویم را به خاطر زیبایی ِ اسفندش.

 تقدیم کرده ام به زمستانی از جنس شکوفه و باران . . .

 

می بوسمت پشت نگاه ماه

می بوسمت توی ِ شب تاریک

می بوسمت ازلا به لای عشق

می بوسمت از دور ، از نزدیک

 

 از بوسه های داغ می ترسم

می ترسم از هر چیز نا معلوم

می ترسم ازپایان ِ این قصه

می ترسم و می بوسمت ( آروم )

 

با روسری ، بی روسری خوبی

می خواهمت بی حد و اندازه

تردید از چشمان تو جاریست

تردید های ِ کاملاً تازه

 

یک جور شک بین دو راهی ها

بین نمی خواهی و می خواهی

بی تو یقینا ًعشق خواهد مّرد

بی فلسفه ، بی تنگ ، بی ماهی

 

 بی تو یقینا ًعشق خواهد مّرد

از درد می پیچم به عابرها

آه از ترن های فراق انگیز

 آه از دل ِ خون مسافرها

.

.

.

می خواهمت تا مرگ ، تا هر وقت

می خواهمت تا آخر تاریخ

می خواهمت ، می خواهد این (  تریاک  )

سنجاق سرهای ِ تو را با  ( سیخ )

 

می بوسمت پشت نگاه ماه

می بوسمت توی ِ شب تاریک

می بوسمت ازلا به لای عشق

می بوسمت از دور ، از نزدیک

 

 

فقط برای خواندن دعوت شده اید...

نقد بی نقد . . .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:56  توسط عمران  |